خرید بک لینک

از هفته پنجم تا همین اواخر حالم بد بود، البته الان هم جامع خوب نشدم ولی خب خیلی خیلی بهتر هستم.

یکی ذو شب بعد تولدم، شبی که کیک بردیم برای مادر همسر، اونجا بود که زیر دلم درد وحشتناکی گرفت و تا رسیدم خونه دراز کشیدم تا بهتر شدم. بعدش هم همش حالت تهوع داشتم. فکر میکردم معده م به هم ریخته ولی هر روز که میگذشت حالم بدتر میشد تا اینکه بی بی چک بهم کمک کرد که بفهمم چه اتفاقی افتاده. چون اصلا فکرش رو نمیکردم همچین مبحثی باشه...

شوق دیدنت...

خیلی هیجان زده شدم و صبر کردم تا شب که همسرم بیاد و بهش بگم، کلی آماده شدم و با دوربین موبایل به استقبالش رفتم و همون دم در ازش سوال کردم و اون بنده خدا هم از همه جا بیخبر جواب سوالامو درست نداد، تا اینکه بی بی چک رو که پشتم قایم کرده بودم بهش نشون دادم و کلی خوشحال شد و اون فیلم هم موند به یادگار...

دیگه کم کم دکتر و آزمایش و سونوگرافی ها ابتدا شد و هنوز هم ادامه داره...

اولین بار که رفتیم برای سونوگرافی، موقع برگشت روی یکی از صندلی های پارکی که توی مسیرمون بود نشستیم و از برگه ی سونو عکس گرفتیم و فرستادیم برای خواهرام و خواهرش و به این ترتیب بهشون خبر دادیم... بلافاصله همونجا تلفن ها و تبریکها شروع کار شد...

خلاصه که روزهای سختی رو گذروندم و به لطف سرم و کمپوت زنده موندم و رسیدم به حالا... به هیچ عنوان نمیتونستم غذا بخورم و از بوی تمام غذاها حالم به هم میخورد، همسر هم هود رو تا آخرین درجه روشن میکرد و من میرفتم توی اتاق و در رو میبستم تا برای خودش غذا درست کنه و بخوره... روزی بود که از شدت تهوع و استفراغ مرگ رو جلوی چشمم میدیدم، و چون مدام دراز کشیده و در حال استراحت بودم، و هم اینکه به خاطر کرونا تمام روز تنها بودم تحملش برام سختتر میشد. اما شوق دیدن و داشتنش بهم انگیزه میداد، و حالا هم اون روزها گذشته و حالم خیلی بهتره...

خدایا خیلی خیلی ممنونم ازت...

برچسب: نویسنده: یوسف جعفری تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 23:06

صفحه بندی